اینطور گفته بودند.نمیدانم خوشحال شدم یا دوست داشتم همه چیز زودتر
تمام شود.ولی مطمئن باش گریه نکردم.شاید میدانستم جایی که میروم وقت
برای گریه زیاد است.
مداد رنگی داشتم و یک کاغذ.همه چیزم بود.از پاک کن دل خوشی نداشتم.
رنگها را به هم میریخت...گفتند وقت زیاد است.راحت باش. بند کفشم را سفت
کردم و نشستم و کشیدم...
مهر ماه بود که صاف نشستم و نگاهش کردم.از اول پاییز ۲۳ روز طول کشیده
بود تا خودم را تمام کنم.نقاشیم را که به همه نشان دادم اخم کردند و خندیدند.
((۱۴ سال پیش وقتی ۲ سالم بود هم بهترین نقاشیم را به بابا نشان دادم...اخم
کرد و خندید.انگار فهمیده بود به چه فکر میکردم.غرور کودکانه ای که میگفت
تگاه کن بابا (!) بهتر از این را هیچ کس نکشیده...))
نقاشیم را که به همه نشان دادم اخم کردند و خندیدند و گفتند اگر تا نخورده برش
گردانی جایزه داری (!) نمیدانستم تا نخوردن نقاشیها چقدر سخت است...
بند کفشم محکم بود. با اولین باد پاییزی راه افتادم.
۱۶ سال پیش همین موقع ها بود که رسیدم.با نقاشی تا نخورده ای که امید جایزه
با خود داشت.هنوز دارمش که گوشه اش تا خورده...ولی امروز که صاف نشستم
و نگاهش کردم / میدانی؟ اخم کردم و خندیدم...

دفترهای انشا قشنگترین چیزهایی اند که دارم. دبستان انشا داشتیم...برای اینکه یاد
بگیریم چطوربنویسیم.و چه با اشتیاق یاد گرفتیم.دوران راهنمایی ساعت های انشا زمانی
بود برای اینکه خودی نشون بدیم و بگیم دیگه بزرگ شدیم.میخواستیم همه بدانند که میدو-
نیم و باور کنند که یاد گرفته ایم...به دبیرستان که رسیدیم باز هم نوشتیم اما اینبار برای این
که خالی بشیم.برای اینکه دیگه اونقدر یاد گرفته بودیم که تحمل خودمون رو هم نداشتیم.
تحمل نداشتیم موضوع بگیریم و فکر کنیم و بنویسیم و باز هم همه فکر کنند میدونیم.
دوران دبیرستان هم نوشتیم و مینویسیم.اما اینبار نه برای خودنمایی و با موضوع.
ایندفعه بدون دلیل سراغ دفترهای انشا میرم.شاید دلم برای خاطره ها تنگ شده و دست
خط ها نوستالوژیک ترین چیزهایی اند که دارم.چقدر خط دوران دبستانم رو دوست دارم.
شکسته و خسته ست...بعد از یک خط نوشتن اونقدر خسته میشه که انگار تمام بار دنیا
رو دوشش بوده. هه. انشاهای دبستانم نصف صفحه هم نیستند ولی معمولا" پایان های
طنز دارند.موضوع های تفکر برانگیزی هم داشتند : " کلاس خود را توصیف کنید (!)"
دفتر انشاهای راهنمایی رو که ورق میزنم تماما" احساس اند که گاهی با کودکی
دبستان مخلوط شده و جالب به نظر میرسند.نویسنده ی این متنها حرفه ای تر شده...
این روزها بدون خستگی مینویسد ولی هر چه میگردم انشایی که بیشتر از 2 صفحه
باشد از این دوران پیدا نمیکنم.شاید هنوز حرف زیادی برای گفتن نبوده...شاید هم
موضوع ها این طور می طلبیده گرچه امروز خیلی بیشتر میتوانم درباره شان بنویسم.
چه موضوعات تکراری جالبی : " فصل پاییز را توصیف کنید."
دبیرستان انشا نوشتن تکلیف نیست. اوقات فراغت بود.زمانهایی که میتوانستی
به بهانه ای تنها باشی و فکر کنی.دست خط دبیرستانم دیدن دارد (!!) خالی از احساس
و بی تفاوت.انگار فقط مینویسد و این ظاهرش نیست که چیزی میگویید.واژه ها اینجا
همه ی حرفها رو میزنند...دیگه برای انشا نوشتن موضوع نداریم وهیچ کس سوال های
تکراری نمیپرسد:" خانوم حد اقل چند خط باشه؟" اینبار همه اونقدر مینویسیم که همه
چیز رو گفته باشیم.حتی این روزها دفتر های انشا کافی نیستند همه حرف هایی داریم
که لابه لای کاغذ های دیگه و توی دفترهای دیگه ای قایمشون کردیم فقط حیف که
گفتنی هامون دیگه پایان طنز ندارند. این دفترهای آخر خط های پخته ای دارند.خط هایی
که واژه واژه شان فکر میکنند هر کار بخواهند میتوانند انجام دهند.موضوعات دبیرستان
دیگه توصیف کلاس و طبیعت نیست(!) اینبار به خودمون فکر میکنیم : " گاهی دلم برای
خودم تنگ میشود..."
- هست.
- دروغه.همه تون دروغ میگین...
- سعی کن اینجوری فکر نکنی.
- چیزیه که خودتون کردین تو مغزم.
- ما؟
- آدمها..همتون...
- خودت از این قاعده مستثنایی؟
- هرچی باشم مثل شماها نیستم.
- آدمها یا آدم نماها؟
- حالا...همشون سر و ته یه.....
- صبر کن.تند نرو...حاجه خانوم مومنه ها کم نیستند.حاجیه خانوم نماها ولی بیشترند...(!)
- با جمله های قصارت چی رو میخوای ثابت کنی؟
- این که خدای خیلی ها هنوز مهربونه...(!)
پ-ن : من اینجا بس دلم تنگ است.
و هرسازی که میبینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم،
ببینیم آسمان....هرکجا آیا همین رنگ است؟
پ-ن۲: مجبورم اینو اینجا بنویسم...میفهمی؟
: هر کس از جون خودش سیره اینجا نره.
دوستمه بدجورم هواشو دارم (!)هنوز اینجایی که تو...![]()


